تبليغاتX
یادداشت کوچک

فکر میکنم هر کسی که جایی در خاطراتم داشته باشد ،ارزش یک پست چند خطی را دارد.نه فقط من،بلکه فکر میکنم خیلی ها از او خاطره دارند."سیب خنده"،"خانه سبز"،"دنیای شیرین"،"دنیای شیرین دریا"،"قطار ابدی"،"دلبندم"،"همسران"،"علی و غول جنگل"و خیلی از مجموعه های دیگر بخشی از خاطرات ما از سالهای کودکی و نوجوانیمان است.

صبح امروز ،مسعود رسام،کارگردان و تهیه کننده،بر اثر بیماری در گذشت.روحش شاد.

نوشته شده توسط سارا در یکشنبه دهم آبان 1388 |
 

در بعضی شرایط آدم می مونه سر چند راهی که کدوم باشه:همونی که خودش هست باشه،اونی باشه که بقیه فکر می کنن خوبه،هر دو،هیچ کدام،ار وسط به دو طرف و یا سایر گزینه ها!!!


دیدی یه وقتهایی فقط می خوای یه چیزی نوشته باشی که فقط نوشته باشی؟اگه ندیدی اینجا ببین!
نوشته شده توسط سارا در شنبه نهم آبان 1388 |

خوب بودن مشکل نیست.فقط کافی است بد نباشی.وجدان که داری.عقل هم که داری،هان؟فقط موقع انجام هر کاری وجدانت را بیدار کن و عقلت را به کار بینداز.به نتیجه ای رسیده ام.این که اگر دیگری را ناراحت کنی می توانی عذر خواهی کنی و از دلش در بیاوری.اما وای به روزی که کاری کنی که نتیجه اش پریشانی افکارت باشد.در یک کلام اینکه،طلب بخشش انسان از خودش خیلی سخت تر از طلب بخشش از دیگری است.

در وبلاگ یکی از دوستان خواندم که اگر همیشه به خودت از بالا نگاه کنی کار نادرست کمتر خواهی کرد.در واقع این یک مچ گیری نوین است گویا!


http://see3.blogfa.com/post-6.aspx

این لینک همان دوست است که گفتم.بلد نبودم روی اسمش لینک رو بذارم! :)

نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه ششم آبان 1388 |

دلم برای سفال تنگ شد یه دفعه.برای درست کردن اینجور کتیبه ها.این اولین کارمه.تقریبا یک سال و نیم پیش.

نوشته شده توسط سارا در سه شنبه پنجم آبان 1388 |

صدای اخوان زیباست وقتی میخواند:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......

راست میگفتی که هوا بس ناجوانمردانه سرد است.سرد است واقعا.آنقدر که یخ زده ایم.نفسها ابر ،دلها خسته و غمگین است.خدایا،چرا معجزه نمی کنی برای همه ی ما؟هرجا که میبینی و میخوانی خبر بدی هست حتما.باشد،ما باز هم منتظر خواهیم ماند.


نوشته شده توسط سارا در یکشنبه سوم آبان 1388 |
 

دارم تمرین غلبه بر بعضی احساسات می کنم.چیزای که اذیتم می کنه نمی خونم.با کسایی که اعصابم رو خرد می کنن زیاد رابطه برقرار نمی کنم.جلوی بغض های احمقانه رو میگیرم.میخوام یه کاری کنم مشکلات خیلی کوچیک به نظر بیان.می خوام نباشن.می خوام این یک سال به هر چیزی که فکرم رو آزار میده فکر نکنم.میخوام به هدفم برسم.که سال دیگه سرم رو مثل یه مرد بالا بگیرم و بگم اگه کاری کردم ،درست بوده."من می تونم"روزی چند بار با خودم تکرارش می کنم.پس پیش به سوی موفقیت!

نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 |

به نظر شما بهتره که آدم پولهاش رو جمع کنه و سرمایه گذاری کنه یا اینکه خرج کنه و هرچی دلش می خواد بخره و آخرِ ماه ته کیفش فقط چند تا شیپیش جفتک بندازه؟

نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 |

من ترجیح میدم لباسی بپوشم که توش راحت باشم.من دوست دارم کفشهای پاشنه بلندم رو فقط توی مهمونیها بپوشم.من حالم از این مانتوهایی که به زور دکمه هاشون بسته میشه و از اون طرفش همه ی جون آدم پیداست بهم می خوره.من دلم می خواد همیشه باکوله پشتیم برم بیرون.کوله پشتیم رو دوست دارم.

من دلم میخواد،واقعا دلم میخواد انگشتام رو فرو کنم تو چشم این دختر قرتی هایی که فکر میکنن اگه کسی مانتوش یه کم گشاد باشه،کیف رنگ سال نداشته باشه و کفش پاشنه بلند نپوشه،عقب افتاده ست.وقتی سر تا پای آدم رو برانداز می کنن،دوست دارم برم جلو و ازش بپرسم واقعا تو این لباسایی که پوشیده راحته؟بپرسم وقتی نمی تونه با پاشنه ده سانت راه بره،واقعا کی مجبورش کرده اونو بپوشه؟باور کنید هشتاد درصدشون دارن عذاب می کشن!!!


منظورم یک عده افراد خاصِ از خود راضیه ی خود شیفته اند که توخیابون دیده میشن.قصدم این نبود که بگم هرکی کفش پاشنه بلند می پوشه قرتیه!
نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

امروز چند فیلم دیدم.به همین سادگی،وقتی همه خوابیم،دعوت،سوپر استار،چار چنگولی!

آخری هیچ ربطی به بقیه نداشت.

به همین ترتیبی که اسمشون رو نوشتم ،دوستشون داشتم.

نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

چند روزی دلم هوای عید کرده.امسال از اول بد شروع شد.نه اینکه بدبین باشم،نه.اتفاقها معمولا بد بود.خوبی هم بود ولی بدی ها معمولا بیشتر به چشم می آیند.لحظه ی تحویل سال پسر خاله ام که ده سالش است توی بیمارستان بستری بود و در کما و چیزی از تمام شدن سال قبل و شروع سال جدید نفهمید.ولی خدا را شکر که حالش خوب شد و امسال هم به مدرسه رفت.بعد هم اتفاقات بدی که همه می دانیم.

امروز که تقویم را نگاه می کردم دیدم فقط صد و پنجاه و نه روز وقت داریم برای انجام کارهایی که اول سال هشتاد و هشت تصمیم انجامش را گرفتیم.من امسال در مورد مسائل شخصی ام خوب پیش رفتم.امیدوارم از این چند ماه و چند روز بهترین استفاده کنم.شما هم همین طور.تلاش را فراموش نکنیم.بیایید از امروز دوباره شروع کنیم.فکر می کنم روز خوبی باشد برای شروع دوباره.


امروز دچار فوران انرژی مثبت شدم!
نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیستم مهر 1388 |