چشمانم را می بندم
نفسی عمیق میکشم
از عطرِ تو
من و درختها مست می شویم
شکوفه ها به احترامت باز می شوند
بهار با تو آغاز می شود...

نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سی ام فروردین 1391
|
دلم که میگیرد
پدیده ای رخ میدهد
مثل وقتی ماه میگیرد
یا خورشید
دلم که میگیرد
میدانم زمانی ست که تو
بینِ مغز و قلبم قرار میگیری.

نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390
|
حرف که میزنی
برف ها آب می شوند...
تو که حرف میزنی
هر لحظه
بهار نزدیکتر می شود...

نوشته شده توسط سارا در دوشنبه هشتم اسفند 1390
|
دیروز مردی را دیدم
دستهایش در جیب
به ناکجا نگاه می کرد
هر قدمی که بر میداشت
به تنهایی اش نزدیک تر میشد
هر قدم....تنهاتر
هر قدم....
....تنهاتر

نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه چهارم اسفند 1390
|
یک حس هایی،یک حرفهایی،یک افکاری هست که نمیشود گفت.بعد این حس ها،حرف ها،فکر ها روی هم تلمبار می شوند و تو نمیدانی باید در نهایت چه خاکی به سرشان بریزی!این فکر ها و حس ها،الزاما بد و ناخوشایند نیستند.در واقع ناشی از یک ذوق مرگی هستند که نفسِ آدمیزاد را بند می آورد.همین!

نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و ششم دی 1390
|
نوشتم "خوبی"
بی نقطه
بی علامتِ سوال
خواستم ببینم کدام را بعد از "خوبی" میگذاری!!
تو جواب دادی"خوبم،تو چطوری؟"
شهریور نود

نوشته شده توسط سارا در شنبه دوم مهر 1390
|
تکلیف روشن شد
رویا بی رویا
حرف بی حرف
فکر بی فکر
تو خوش باش
من ناخوش
چه فرقی دارد برای تو؟!

نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390
|
"کافه چه" با خونه ی ما فقط چند دقیقه فاصله داره.خب،هیچ کدوم شما نمیدونین اون کجاست.چون اینجا نیومدین.یه کافه ی دنج.با یه کتابخونه ی کوچیک.یه زن و شوهر که صاحب کافه ن.همیشه وقتی میریم اونجا،صدای فرهاد میاد.صدای کوروش یغمایی.آدم پرت میشه به روزایی که خیلی دور نیست.ولی خاطره ست.دیوارهایی که با کاهگل پوشونده شدن.قاب های چوبی.عکس های چگوارا.یه ردیف فنجونِ سفالی با لعابِ آبی.پنچ تا میز چوبی.چهار تا میز با چهار تا صندلی و یک میز با دو تا صندلی.دو تا صندلی لهستانیه قدیمی.این میز پشت شیشه ی کافه ست.دقیقا رو به خیابون.دلم میخواد همین الان برم و تنها اونجا بشینم.جای خوبیه برای فکر کردن.

نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یازدهم مرداد 1390
|
بله... بنده میخوام اینجا اعتراف کنم.درمورد مانتوی دبیرستانم!بلند بود.گشاد بود.زشت بود.سه نفر دیگه هم توش جا میشدن.اصلا لعنتی بود.سرمه ای بود.دوستش نداشتم.مامان اصرار به رعایت قوانین مدرسه داشت.بگذریم که در این شرایط هم خرابکاری ها بسیار بود....بله،داشتم میگفتم.جمعه بودکه شستمش.شب بود که اتو کردمش.و فقط کافی بود چند ثانیه اتو رو بیشتر نگه دارم تا....آره.همین کارو کردم.پایینِ مانتومو سوزوندم.و تا آخرِ سال تحصیلی ،با مانتویی رفتم مدرسه که گشاد بود،ولی حداقل بیست سانت از قبلش کوتاهتر بود.یه کم قشنگتر شده بود.حالا بیشتر دوستش داشتم!

نوشته شده توسط سارا در شنبه یازدهم تیر 1390
|
یادم باشد
این روزها را
که گیجم و بیهوده
برای تو که نه
برای خودم
مو به مو
جایی ثبت کنم

نوشته شده توسط سارا در دوشنبه نهم خرداد 1390
|